تبليغاتX
هر چی دلم بخواد
 
هر چی دلم بخواد

صفحه نخست   ::   آرشیو  ::   تماس با من   
 

هموار باد همواره راهی که پیش روی داری...وزان باشد باد بر جهتی که موافق توست...بتابد خورشید گرم و تابان بر رخسار تو...ببارد باران نرم نرم بر کشتزار تو و تا دیداری دیگر دست حمایت الهی  بر سر تو باد...!

 

                                 



پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1387-1:26 |   | مستانه | گروه  |لینک به نوشته
تو همه خوبي هايي

تو در راهي و هميشه در راه بوده اي ؛اين ما هستيم كه آمدنت را تاب نياورده ايم.

در سطح ،گرفتار مانده ايم.يا با شتاب از روي دقيقه ها پريده ايم!

ولي براي آنان كه تو را ،در سير درون ،جسته اند،تو به زودي از راه مي رسي.

تو مي آيي و با آمدنت ميگويي،همه چيز ممكن است و براي وصول به رويا ها و دريافت

بهترين ها ،هيچ حصاري نيست!كران تا كران ،فرصت تو براي آفرينش و خلق روياست.

تو مي آيي تا به من بگويي ،در لحظه خلق ،در ذهن ساكت من ،تو يك فكر بوده ايي

يا يك رويا ،يا آرزو.اما پيش از لحظه خلق تو در ذهن من ،تو در آينده ،جايي كه روزي به تو

خواهم رسيد، اتفاق افتاده اي!

 

 



یکشنبه نوزدهم خرداد 1387-1:28 |   | مستانه | گروه  |لینک به نوشته

دوستان عزيز

به دلايلي نتونستم به وبلاگم سر بزنم.فكر نكنم تا ۱ ماه ديگه هم آپ كنم.

منو ببخشيد.



پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387-0:14 |   | مستانه | گروه  |لینک به نوشته
بيا بگشاي در ، بگشاي، دلتنگم

 

امروز دهم فروردين است، دلم گرفته، دلم ميخواهد چشمهايم را ببندم و خود را در مدينه فاضله اي ببنينم كه همه

خوشحالند ، همه در آرامش مي زيند و همه عاشق حقيقي اند .

دلم نمي خواهد چشمانم را به روي روشنايي شهري باز كنم كه همه در ظاهر خوش اند و دلهاي غبار گرفته شان

را از محبتي گذرا سرشار كرده اند .دلهايي كه هيچ كوشش نمي كنند چرا كه در آنها عشقي نيست ،شهري كه

حتي دل جوانانش نيز سبز نيست و نمي توان از آنها عطر بهار نارنج را استشمام كرد.

شهري كه انسانها فقط به عنوان وظيفه قدم به پيش مي گذارند ودر كشمكش حيات شركت مي كنندودر اين راه

انتظار نتيجه اي ندارند ودر وادي انسانيت سر گردانند .

شهري كه در آن " رشته وفا گسستني و عهد عاشقان شكستني ست"

نمي خواهم شهري را كه در آن " هوا دلگير ، درها بسته ، سرها در گريبان ، دستها پنهان ، دلها خسته و غمگين

درختان اسكلتهاي بلور آجين ، زمين مرده و سقف آسمانش كوتاه باشد ".

شهري كه در آن ديگر شاعري نگويد : " خانه ام آتش گرفته ست ، آتشي جانسوز ، من به هر سو مي دوم گريان

در لهيب آتش پر دود "

و يا شهري كه در آن " خورشيد سرد باشد ، بركت از زمينها رها باشد و سبزه ها به صحراها خشكيده باشند .

شهري مي خواهم كه در آن ديگر غارهاي تنهايي نباشد تا درآن بيهودگي متولد شود ".

شهري كه در آن عشق بيدار و از ميان شب بوهايش خدا پيدا باشد.

پس:

بيا ره توشه بر داريم

قدم در راه بگذاريم

من اينجا بس دلم تنگ است

و هر سازي كه ميبينم بد آهنگ است

كجا ؟ هر جا كه پيش آيد

به آنجايي كه مي گويند

چو گل روييده شهري روشن از درياي تر دامان



شنبه دهم فروردین 1387-0:28 |   | مستانه | گروه  |لینک به نوشته

 

دل گمراه من چه خواهد كرد

با بهاري كه مي رسد از راه ؟

يا نيازي كه رنگ مي گيرد

در تن شاخه هاي خشك و سياه ؟

 

دل گمراه من چه خواهد كرد

با نسيمي كه مي تراود از آن

بوي عشق كبوتر وحشي،

نفس عطر هاي سر گردان ؟

 

من ز شرم شكوفه لبريزم

يار من كيست، اي بهار سپيد ؟

گر نبوسد در اين بهار مرا

يار من نيست، اي بهار سپيد

 

دشت بي تاب شبنم آلوده

جه كسي را به خويش مي خواند ؟

سبزه ها ! لحظه اي خموش ، خموش

آنكه يار من است مي داند !       

                      

                                                     ( سالي سر شار از عشق حقيقي را برايتان آرزو مي كنم  )

 



پنجشنبه یکم فروردین 1387-1:48 |   | مستانه | گروه  |لینک به نوشته
و اين است عشق

   

عاشقي پيداست از زاري دل                           نيست بيماري چو بيماري دل

علت عاشق ز علتها جداست                            عشق اصطرلاب اسرار خداست

هر چه گويم عشق را شرح و بيان                    چون به عشق آيم خجل باشم ازان

چون قلم اندر نوشتن مي شتافت                    چون به عشق آمد قلم بر خود شكافت

 

              

 



جمعه هفدهم اسفند 1386-22:14 |   | مستانه | گروه  |لینک به نوشته
گندم زار

 

هنوز در فکر آن کلاغم در دره های یوش با قیچی سیاهش بر زردی گندم زار با خش خشی مضاعف

از آسمان کاغذی مات، قوسی برید کج و رو به کوه نزدیک ، با غار غار خشک گلویش چیزی گفت که

کوهها بی حوصله در ظل آفتاب ، تا دیرگاهان آن را با حیرت در کله های سنگیشان تکرار می کردند .

گاهی سوال می گنم از خود که یک کلاغ با آن حضور قاطع بی تخفیف ، وقتی صلاه ظهر با رنگ

سوگوار مسرش بر زردی برشته گندم زاری بال می کشد تا از فراز چند سپیدار بگذرد ، با آن خروش

و خشم چه دارد بگوید با کوههای پیر کاین عابدان خسته خواب آلود در نیم روز تابستانی ، تا

دیر گاهی آن را با هم تکرار می کردنند 

( برداشت خود را از معنی این متن برایم بنویسید)



یکشنبه پنجم اسفند 1386-0:58 |   | مستانه | گروه  |لینک به نوشته
این است تبعیض

آخر تبعیض تا به کی ؟

سالها دوری ، انتظار ، سختی برای چه،  برای که؟

تمام چشمها بر روی حقیقت بسته شده اند

 دیگر هیچ دل شکسته ای خریداری ندارد

جای او در انتهای تاریکی امواج پست این دنیاست

در برابر تمام این نا ملایمات ،تنها کار ما سکوت است

 این است زبان اندوه ما ، این است دردهای خاموش ما

دردها یی که هیچ گاه به سخن مبدل نمی شوند

 



جمعه سوم اسفند 1386-21:47 |   | مستانه | گروه  |لینک به نوشته

آه چه آرام و پر غرور گذر داشت

زندگی من چو جویبار غریبی

در دل این جمعه های ساکت متروک

در دل این خانه های خالی دلگیر

آه ، چه آرام و پر غرور گذر داشت



جمعه سوم اسفند 1386-14:43 |   | مستانه | گروه  |لینک به نوشته

آرام نشسته ام

من هستم و سکوتی که مدام بر قالب مهر

محکم و بی رحم بر دهانم می کوبد

تنها بر قایق تنهایی ام نشسته ام 

تنها صدای دریای خیال است که همراه من است

هیچ ابری نیست ، هیچ نیست

باز هم آرام آرام می روم

در دل تاریک دریا تنها می روم

میروم ، آماده ام برای سفر

سفری که گویی از من فرار می کند

حتی سفر نیز مرا ترک می کند

به دنبال نیمه گمشده خود می گردم

ضربه های پی در پی را بر قایق شکسته خود احساس می کنم

باز هم راهم را ادامه دهم

و یا راه سهل تری را انتخاب کنم ؟

 

 

 



جمعه سوم اسفند 1386-3:48 |   | مستانه | گروه  |لینک به نوشته